عكاسانه ديدن ( ادوارد وستون)

امروزه نقش عکاسی در زندگی بشر غیر قابل انکار است.عکاسی از ظریفترین و زیباترین جلوه های پیشرفت هنری و فنی قرن اخیر است .

هررسانه ي بياني ، محدويت هاي خاص خود را به هنرمند تحميل ميكند ؛ محدوديت هايي درابزار ، مواد ، يا فرايند هاي كه او به كار ميگيرد . در اشكال قديمي تر هنر ، اين حد و مرز هاي طبيعي  چنان به خوبي پايه ريزي شده اند كه وجودشان مسلم پنداشته مي شد . ما  موسيقي ، مجسمه سازي يا نويسندگي را انتخاب مي كنيم چون بر اين باوريم كه درقالب هر يك از آن ها مي توان آن چه را بايد ، به نحو احسن بيان كرد.

انسل ادامز 198 _ 1902

معيار عكس و نقاشي

عكاسي ، اگر چه يكصد سالگي اش را پشت سر گذاشته است ،بايد كه بيش از اين ها به آشنا بودگي برسد .براي فهم چرايي اين امر بايد به شكل خلاصه وار پيشينه ي تاريخي اين جوانترين هنر هاي تصويري را بررسي كرد.از آن جا كه عكاسان‌ ‍نخستين كه در پي توليد اثر خلاقانه بودند ، هيچ رسم و قاعده اي خاصي نداشتند ، بعد از زمان كوتاهي قاعده ي حاضر و آماده اي را از نقاشان وام گرفتند . به مرور اين يقين همه گير شد كه عكاسي صرفا نوع جديدي از نقاشي است ، و استادان آن، كه آثارشان را به هر روشي ممكني با دوربين خلق مي كردند ، محصولاتي نقاشانه ارائه مي دادند . اين برداشت نادرست عامل خلق آثار دهشت زاي بسياري شد كه به نام هنر پديد مي آمدند؛ از لباس هاي تمثيلي گرفته تا تصاوير محو گيج كننده.

اما اين ها به تنهايي نتوانسته اند ، ساعت عكاسي را به عقب بكشند . آسيب اصلي در اين واقعيت نهفته است كه معيار غلط ، سخت ريشه دار گرديد ، طوري كه هدف جهد هنرمندانه  از عكاسي به عكس – نقاشي تبديل شد.

اين رويكرد پذيرفته شده ، چنان در تضاد با ويژگي هاي واقعي رسانه ي به كار رفته قرار داشت كه هر گونه اصلاح پايه اي در اين فرايند ، مانع ديگري مي شد بر سر راه نقاشان عكس بدين ترتيب تاثير سنت نقاشان ، بازشناسي و تشخيص حوزه اي خلاقه اي را كه عكاس فراهم كرده بود ، به تاخير مي انداخت آناني كه بايد بيش از ديگران به كشف و بهره برداري از اين منابع جديد تصويري مي پرداختتند ، كاملا آنها را ناديده مي انگاشتند و در دل مشغولي شان به توليد شبه نقاشي ها ، از تمام ارزش هاي عكاسانه بيشتر و بيشترفاصله مي گرفتند.

انسل ادامز 198 _ 1902

 در نتيجه ، آن گاه كه سعي داريم بهترين آثار گذشته را در مجموعه اي گرد هم آوريم ، اغلب ناچاريم ، نمونه هايي از آثار كساني كه خود را اساسا مشغول زيباشناسي نكرده اند ، برگزينيم عكس هايي از گذشته كه مي توانند هم ارز بهترين آثار معاصرباشند عبارت اند از : چهره نگاره هاي بازاري در دوره اي « داگروتايپ » عكس هايي از جنگ داخلي آمريكا ، مستند نگاره هايي از نواحي مرزي آمريكا ، و آثار آماتورها و حرفه اي هايي كه عكاسي را به خاطر خود آن و بدون نگراني از اين كه آيا هنر است يا نه ، انجام مي دادند.

ليكن با وجود چنين شاهدي ،كه اكنون مي توان از نگاهي تاريخي و با خيال آسوده ارزيابي اش كرد.

رويكرد رايج به كارخلاقانه در عكاسي امروزه به همان اندازه اي 80 سال پيش مبهم و آشفته است . و سنت نقاشان به عنوان نشاني از كاربردي كاغذهاي بافت دار ، كار دستي روي نگاتيوها ، و قواعد تركيب بندي ، هم چنان پا برجا مانده است . آنهايي كه فكرش را هم نميكنند كه با آبكش از چاه آب بكشند. حماقت كساني را كه دوربين عكاسي را براي خلق تابلوي نقاشي به دست مي گيرند ، متوجه  نمي شوند . در پس رويكرد نقاش عكس ، اين دغدغه نهان است كه « عكس صريح » صرفا محصول يك ماشين است و بنابراين هنر نيست . او تكنيك هاي خاصي را مي پرورد تا با خصوصيات مكانيكي فرايندش ( عكاسي) مبارزه كند در اين سيستم نگاتيو به عنوان مقدمه ي بحث قلمداد مي شد؛ يك اثر اوليه ي ناسوده كه قرار است به كمك دست تا بدان حد اصلاح و پرورده شود كه آخرين نشان هاي غير هنرمندانه اش هم از ميان برود.

برنيس آبوت 1991_1898

شايد اگر آن تعداد كافي از خوانند گان ( آوازه خوانان) با هم متحد مي شدند ، مي توانستند نوازندگان را متقاعد كنند ، صداهايي كه آنان از طريق دستگاه هايشان توليد ميكنند ، به دليل خصوصيات اساسا مكانيكي سازهايشان ، مي تواند هنر نباشد . بدين ترتيب نوازنده اي كه از نمونه ي نقاش عكس درس مي گيرد ، اجراهايش را روي صفحات (ديسك هاي ) مخصوص ضبط مي كند تا بتواند صداها را به گونه اي اصلاح و تنظيم كند كه محصول يك آلت موسيقايي خوب به تقليد ناچيز از صداي انسان تبديل شود.

 براي فهم اين كه چرا چنين رويكردي با منطق رسانه ي عكاسي مطابقت ندارد ، بايد دو عامل اساسي در فرايند عكاسي را كه آن را از ديگر هنر هاي تصويري متمايز ميسازد . بشناسيم : خصوصيات فرايند ثبت و خصوصيات تصوير.

خصوصيات فرايند ثبت

در ميان تمام هنرها ، عكاسي به دليل فرايند ثبت لحظه اي اش يگانه است . مجسمه سازي ، معمار ، و آهنگ ساز، همگي امكان دارند كه در حين روند اجرا ، طرح اصلي را تغيير دهند يا چيزهايي بدان اضافه كنند. آهنگ ساز ممكن است مدت مديدي را صرف ساخت يك سمفوني كند . شايد نقاش براي كشيدن تابلويش عمري را به كار مشغول شود و دست آخر هم تمام ندانند . اما فرايند ثبت عكس نميتوان از آن چه هست طولاني تر شود .  چنين فرايندي در مدت زمان كوتاه خود امكان توقف يا تغيير يا تجديد نظر ندارد . وقتي او در لنزش را بر مي دارد ، هرچيزي در حوزه ي ديد آن ، در فاصله ي زماني كمتري از آن چه چشم براي انتقال كپي مشابهي از صحنه به مغز مصرف مي كند ثبت مي شود.

جوزف كودلكا  1938_....

خصوصيات تصوير

تصويري كه به اين سرعت ثبت ميشود ، از ويژگي هاي خاصي برخوردار ميگردد كه بي درنگ تمايزي عكاسانه به آن مي بخشند . نخستين ويژگي . دقت حيرت آور تعريفي است كه به ويژه در ثبت كوچكترين جزئيات  از صحنه ارائه مي دهد . و دوم ، توالي پيوسته ي درجات ظريف سياه تا سفيد است. اين دو مشخصه ، ويژگي هاي مميز عكس را تشكيل مي دهند . آن ها با سازو كار اين فرايند متناسب اند و آدمي با هيچ يك از كار هاي دستي اش توان انجام دوباره اش را ندارد .

تصوير عكاسانه  بيش از آن كه خصوصيات نقاشي يا طراحي را به ارث برده باشد ، به كاشي كاري نزديك است . اين تصوير، خطوطي را ، به مفهوم نقاشانه ، در برنمي گيرد ، بلكه از كنار هم قرارگيري تكه هاي بسيار كوچك پديد مي آيد . ظرافت اعلاي اين تكه ها كشش خاصي به تصوير ميدهد ، و زماني كه اين كشش به واسطه ي مداخله ي دست ، بزرگ نمايي بيش از حد ، چاپ روي سطح زبر و درشت ، و از اين قبيل ، از بين برود ، يكپارچگي عكس هم از ميان مي رود.

 مشخصه ي آخرتصوير ، روشني و درخشش رنگ مايه ي آن است ؛ همان ويژگي هايي كه اگر عكس را روي كاغذ هايي با سطوح كدر و خفه چاپ كنيم ، ديگر نمي توان حفظشان كرد . تنها يك سطح صاف و براق قادر است شفافيت و وضوح چشم گيري تصوير عكاسانه را به نحو قابل قبولي باز سازي كند.

ثبت تصوير

همين دو خاصيت است كه روال اصلي رويكرد عكاس را تعيين ميكند . از ان جا كه فرايند ثبت ، لحظه اي است و خصوصيات تصوير نيز به گونه اي است كه نمي تواند از دستكاري هاي اصلاحي مصون بماند ، پس بديهي است كه عكس نهايي بايد پيش از آن كه فيلم نوردهي شود ، كاملا تكوين يافته باشد . تا هنگامي كه عكاس نياموخته باشد كه نتيجه ي نهايي كارش را پيشاپيش تجسم كند و روند هاي لازم براي تحقق آن تجسم را از پيش معين نمايد ، كار اتمام يافته ي او ( اگر اصلا عكاسي باشد ) تصويري خواهد بود متشكل از اتفاق هاي مكانيكي ميمون يا نا ميمون.

بنابراين ، مهمترين و سخت ترين وظيفه ي عكاس اين نيست كه ياد بگيرد چگونه با دوربين  كار كند يا نگاتيوها را به چه صورت ظاهر و چاپ كند . بلكه اين است كه بياموزد ، عكاسانه ببيند ، يعني موضوع تصويرش  را بر حسب قابليت هاي ابزار و روند عكاسي اش ببيند تا بتواند عناصر و ارزش هاي يك صحنه را در يك لحظه به صورت عكسي كه مي خواهد  بگيرد ، درآورد .  نقاشان عكس مدعي بوده اند كه عكاسي هرگز نميتواند هنر باشد ، چون در جريان انجامش هيچ راهي براي كنترل و هدايت ( دل خواهانه ي) نتيجه وجود ندارد . در موقع ، اگر براي كنترل نتيجه راه هاي كمتري از آن چه هست وجود داشت ، مسئله ي آموختن عكاسانه ديدن ساده تر مي شد.

عكاس با تغيير دادن موضوع دوربين ، زاويه ي عكس برداري يا فاصله ي كانوني لنز ، تركيب بندي هاي متنوع بسياري را با يك سوژه ي ثابت خلق ميكند . با تغيير نورپردازي يا با استفاده از يك فيلتر رنگي مي توان يك يا همه ي ارزش هاي سوژه را دگرگون ساخت .عكاس از طريق نوردهي متفاوت روي فيلم ، انتخاب نوع امولسيون و روش ظهور ، ارزش هاي نسبي گوناگوني را بر نگاتيو ثبت ميكند. و آن ارزش هاي نسبي ثبت شده در نگاتيو را مي شود به واسطه ي نوردهي كم يا زياد بر برخي قسمت هاي كاغذ چاپ ، تعديل و اصلاح كرد . در نتيجه ، عكاس در محدوده ي رسانه اش بدون روي آوردن به هر روش كنترلي غير عكاسانه ( مثل كنترل اپتيكي يا شيميايي)  ميتواند از ثبت عين به عين فاصله بگيرد و در مسير ثبت ، هر آنچه مي خواهد پيش برود . اين گوناگوني وافر امكانات كنترلي ، اغلب هم چون سدي در برابر كار خلاقانه عمل ميكند . واقعيت در اين جاست كه عكاسان نسبتا كمي هستند كه ميتوانند بر رسانه شان مسلط باشند.

 اغلب عكاسان به اين رسانه اجازه مي دهند تا برآن ها مسلط باشد و با رفتن به اندرون قفس بي انتهاي سنجاب ، مدام دنبال لنز جديد ، كاغذ جديد ، داروي ظهورجديد و ابزار نوين مي گردند.

پل استرند 1890_1976

هرگز با يك ابزار به اندازه اي كار نميكنند كه امكانات و توانايي هايش را بشناسند ، و از اين رو در هزار توي اطلاعات تكنيكي گم ميشوند ؛ اطلاعاتي كه برايشان كاربرد كمي دارد يا اصلا كاربردي ندارد ، زيرا نمي دانند كه با آنها چه ميخواهند بكنند.

تنها داشتن تجربه ي زياد مي تواند به عكاس كمك كند تا عوامل تكنيكي را تابع اهداف تصويري قرار دهد ، اما اين كار بي نهايت ساده تر خواهد شد ، اگر كه او ساده ترين  تجهيزات و روش ها را انتخاب كند و با همان ها پيش برود . عكاس وقتي عكاسانه ديدن را در حد يك لنز يك فيلم يك كاغذ بياموزد ، موفقيت بيشتري كسب خواهد كرد ، تا اين كه سعي در جمع آوري دانش سطحي درباره ي انواع و اقسام تحهيزات داشته باشد . او بايد ياد بگيرد كه از همان آغاز ، روند كارش را به عنوان يك واحد كامل بداند ؛ نبايد در گير نوردهي صحيح «نگاتيو بي عيب و نقص » و از اين قبيل باشد . چنين باورهايي محصول صرف اسطوره شناسي تبليغاتي هستند . بلكه بايد ويژگي هاي آن نوع نگاتيو را كه براي به دست آوردن يك چاپ مشخص لازم اند و از اين رو ، نوع نوردهي و ظهوري را كه لازمه ي تهيه ي آن نگاتيو است ، بياموزد . زماني كه او بداند اين ضرورتها يراي يك نوع چاپ درست در مي آيند ، بايد ياد بگيريد كه براي دست يابي به ديگر انواع چاپ ها روند كار را چگونه تغيير دهد.

افزون بر اين ، عكاس بايد فرا بگيرد كه رنگها را به ارزش هاي تك رنگشان تبديل كند ، و قدرت و كيفيت نور را بسنجد . اين نوع شناخت به واسطه ي تمرين و تكرار شكل شهودي مييابد . عكاس مي آموزد كه هر صحنه يا شئ را بر حسب عكس نهاي اش ببيند ، بدون آن كه مجبور باشد ، به مراحلي كه براي انجام آن ضروري خواهد بود ، به شكل آگاهانه بينديشد.

موضوع و تركيب بندي

تا اينجا ساز و كار  « ديد عكاسانه » را بررسي كرديم . اكنون نوبت آن است كه ببينيم ، اين بينايي دوربين چگونه در زمينه ي موضوع و تركيب بندي به كار مي آيد . ميان موضوع مناسب عكاسي و موضوع مناسب تر براي ديگر هنر هاي تصويري هيچ مرز مشخصي نمي توان قائل شد . با اين حال ، با بررسي آثار گذشته ي عكاسي و شناخت خودمان از دارايي هاي خاص اين رسانه مي شود حوزه ي معيني از تلاش و كوشش ها را پيشنهاد كرد كه بيشترين پاداش را براي عكاس داشته باشد ، و موارد ديگري را هم خاطرنشان كنيم كه او نهايت سعي خود را براي اجتناب از آن ها به كار بندد.

كار مذكور نقاشان عكس حتي اگر با بهترين تكنيك عكاسانه انجام شده باشد ، نمي تواند موفق باسد . عكاسي اساسا رسانه اي است بسيار صادق براي ثبت جنبه هاي صوري يك سوژه عكاسي ، بازيگر پنهان در پس گريم را جست جو مي كند و امرتصنعي ، امر كم اهميت و امر انسان ساخت را به خاطر آن چه واقعا هستند ، ثبت ميكند . اما اين صداقت درون زاد دوربين را به سختي مي توان به عنوان محدوديت رسانه ي عكاسي قلمداد كرد ، زيرا تنها آن نوع موضعي را به خود نمي پذيرد كه تمام وكمال به نقاش تعلق دارد . از سوي ديگر ، اماكني را در اختيار عكاس مي گذارد تا به خصوصيات چيزها نگاه ژرف داشته باشد و سو ژه هايش را در چارچوب واقعيت بنيادي شان ارائه كند .

 اين رسانه ، به عكاس اجازه مي دهد تا جوهر آن چه را در برابر لنزش قرار دارد ، با چنان بينش روشني عيان سازد كه در نهايت فرد ناظر ، تصوير باز آفريني شده را واقعي تر و قابل فهم تر از خود شئ واقعي بيايد.

متاسفانه ، هرچه هم نخواهيم بگوييم كه استادان و مظاهر عكاسي بايد قابليت فوق العاده اي را كه اين رسانه براي بيان نويني از چيزهاي تازه دارد ، ناديده بگيرند يا از آن صرف نظر كنند ، اما واقعيت همين است  و تلخ .

امروزه تاثير روبه كاهش سنت نقاش ، جاي خود را به چيزي داده است كه شايد بتوانيم آن را «روان شناسي گردهمايي هاي هنري» بناميم ؛ همان نيرويي كه به واسطه ي بنا نهادن معيارهاي نادرست ، و بازداري از وجود هر نشاني از ديد بديع خلاقه ، همان مانع را بر سر راه پيشرفت عكاسانه مي نهد.

عكاس امروزي ديگر نيازي ندارد كه عكسش را ، براي آن كه به مثابه هنر پذيرفته شود . طوري عرضه كند كه گويي در تاريك خانه و با دست چاپ شده است بلكه بايد بر « قواعد تركيب بندي» عمل كند. اين نوشداروي عصر ماست . اكنون ديگر مراجعه به قواعد تركيب بندي پيش از ساخت يك تصوير ، كم اهميت و بي ارزش شده است ؛ درست همانند رجوع به قانون جاذبه قبل از اقدام به راه رفتن . چنين قواعد و قوانيني از عمل انجام شده نتيجه گيري مي شوند . آن ها محصول تامل و گذر از آزمون هستند ، و به هيچ وجه بخشي از انگيزه ي خلاقيت محسوب نمي شوند . هنگامي كه موضوع ناگزير باالگوهاي پيش پنداشته هماهنگ ميشود ، نمي توان انتظارنو بودن ديد خالق اثر را داشت . دنباله روي از قواعد ، تنها مي تواند به تكرار ملال آور كليشه هاي تصويري منتهي شود . تركيب بندي خوب تنها راه مناسب و كارآمد براي ديدن سوژه است . نمي شود آن را به كسي آموخت، چون مثل همه ي تلاش هاي خلاقانه ، امري است مربوط به رشد فردي . همانند ديگر هنرمندان ، عكاس هم مي خواهد عكس هايش را به نمايش بگذارد تا مخاطبانش بدانند كه او چه عكس العملي در برابر سوژه اش نشان داده است .

 بزرگ ترين سرمايه ي او براي ميل به اين هدف ، مستقيم بودن روش كارش است . ليكن اين امتياز ويژه ، فقط به شرطي مي تواند حفظ شود كه عكاس تجهيزات و تكنيك هايش را تا حداقل لازم ساده كند . و رويكردش را از هر گونه فرمول ، تعصب ورزي به اصول هنر ، قواعد و نهي شده (تابو) ها دور نگه دارد تنها در اين صورت است كه او مي تواند ادراك عكاسانه ي خود را براي كشف و آشكار سازي خصوصيات جهاني كه در آن زندگي مي كند آزادانه به كار گيرد .

(اين مقاله پيش از حضور امكانات نوين ( كامپيوتر، دوربين هاي ديجيتال ، تلفنهاي همراه و .....) نگارش يافته است )

نويسنده : ادوارد وستون

 

 

 

 

بالا